درگذشتۀ سبک زیبایی بود که برای بررسی مواضع واقعیِ شخصیتها و سیاستمداران کشورها به نقل از آنان نامهای مینوشتند و به جای مواضعِ اتوکشیدۀ آنها منتشر میکردند. گاهی مردم عادی باور میکردند که فلان سیاستمدار، چنین نامهای نوشته است و علت اصلی این باور عموم آن بود که مفاد نامه، به مواضع شناخته شدۀ او بیشتر از سخنان شیک و فریبندهاش شباهت داشت. نامۀ چالی چاپلین به دخترش از جمله معروفترین این نامههاست که در اصل در تهران و به دست یک ایرانی مسلمان نوشته شده بود و سبب شد خیلیها خیال کنند که چالیچاپلین مسلمان شده است.
من تا به حال ندیدهام که کسی این سبک را وارد طنز کرده باشد و اگر کسی باشد تعجبی نمیکنم، چون این سبک، زمینۀ بسیار مناسبی برای طنز دارد. در این هفته، میخواهیم تصور کنیم که اگر محمد بن سلمان بخواهد برای ترامپ نامه بنویسد. چه خواهد نوشت.
عمو جان سلام
کاش میتوانستم بگویم پدر جان، اما چه میتوان کرد. برای اولین بار که ایوانکا را دیدم، نمیدانستم خیلی دیر شده است. نمیخواهم در این باره گلهگذاری کنم که چرا ایوانکا را به این بچه خوشگل دادهاید، چون با توجه به راحتی طلاق در کشور شما که گاهی آسانتر از پی پی کردن یک بچه است، امیدوارم روزی برسد که بتوانم به شما بگویم پدر! پس از همین حالا صدایتان میکنم پدر!
آه پدر، چرا با این پسر خسته دلتان چنین کردید؟
اگر من وارد جنگ یمن شدم، خدا شاهد است به خاطر شما و ایوانکا بود. میخواستم ببینید که چه من چه دلاوری هستم. اگر میتوانستم یمن را اشغال کنم، پادشاه شدن من «رو شاخش» بود. آن وقت، ایوانکا میتوانست برود و خیلی شیک و مجلسی طلاق بگیرد و بشود ملکۀ عربستان سعودی! میدانم دهن شما هم از تصور چنین اتفاقی آب میافتاد. چون آنزیمهای دهنی و زیر دهنی شما، شما به پول و قدرت حساس است و من همۀ ثروت عربستان را به پای شما و ایوانکا میریختم.
آه پدر جان!
چطور برایتان مهم نبود که این نوعی سرمایهگذاری مشترک است. فقط حاضر شدید کلی اسلحه بریزید در دامن ما و ده برابر، پولش را بگیرید. خب، ما از کجا میدانیم اینها اصلا چه فایدهای دارد. کارشناسان ما، یک هفتۀ تمام دنبال دکمۀ روشن کردن یکی از این سلاحها میگشتند. من واقعا نمیفهمم فاز شما آمریکاییها چیست… دستگاه به آن بزرگی، دکمۀ روشن و خاموش کردنش، اندازۀ یک پنج فلوسی آن هم آن پایین است. اگر ما آن را ساخته بودیم، مطمئن باشید دکمهای اندازۀ یک هندوانۀ بزرگ آن هم آن بالا میگذاشتیم و زیرش مینوشتیم از این جا روشن میشود و از همان جا دوباره خاموش!
آه پدر!
نمیخواهم وقت شما را با این سخنان فنی، نتیجۀ تحقیقات عمیق کارشناسانمان تلف کنم، اما…
آه پدر!
بغض گلویم را گرفته است. باور نمیکنم مرا در برابر این ایرانیهای ناجنس تنها گذاشتهاید. مگر نمیدانید که اینها هزار و چهارصد سال پیش و در طول سالیان بعد از آن تاریخ، چه بزرگانی را از ما کشتهاند؟ در کتابهای درسی ما در مقاطع مهد کودک، دبستان، دبیرستان، مقاطع دانشگاهی تا دکترا و فوق تخصصِ دانشگاه عبدالعزیز، تا آن جایی که در سطح بسیار پیچیده، فواید شاش شتر تدریس میشود؛ مکرارا و هزاران بار، برای محصلین، دربارۀ شهادت مجاهدان ما به دست ایرانیان توضیح داده شده است. کاش یکی از آنها را میخواندید. البته نگذارید ایوانکای عزیز من، آن را بخواند، چون میدانم تا صبح گریه خواهد کرد.
آه پدر جان!
پالایشگاه ما را زدن عن کردند… فکر نمیکنم به این زودیها راه بیفتد. تازه گفتن که بقیه را هم خواهند زد. بعد شما پیام دادین که کلی اسلحه به ما فروختید و خودمان باید برویم از خودمان دفاع کنیم. آخر پدر، آن همه تسلیحات پیچیده و گران شما، حتی نتوانست از یک اسباب بازی قابل انفجار که بچهها در حومۀ ریاض با آن بازی میکنند، جلوگیری کند.
یمنیها، اسلحۀ ایرانی را میگیرند و به مخالفان ما در داخل عربستان میدهند. آنها هم از وسط بیابان، آن را به سوی تاسیساتمان شلیک میکنند. به همین راحتی! ما حتی نمیتوانیم آنها را ببینیم. چند دستگاه دید در شب نصب کردیم. نصف شب دزدیدند و فردایش در بازارهای مدینه به یک دهم قیمت به حاجیان فروختند و ما فقط در گیت فرودگاه متوجه شدیم.
آه پدر جان!
اگر وضع همین طور ادامه پیدا کند، آرزوی من برآورده خواهد شد. البته کاملا برعکس! چون من خیلی دوست داشتم که ای کاش در دوران جدم عبدالعزیز زندگی کنم و در فتوحاتش شرکت داشته باشم. راستش با این گندی که زدم، فکر کنم همین اتفاق هم بیفتد… فقط با این فرق که در آن روزگار انگلیسیها، از جدم حمایت میکردند و او به جان مخالفانش افتاد. حتی توپخانۀ متحرک او، کلا دست انگلیسیها و شکسپیر آمریکایی بود… اما این بار، شما پدر جانم، ما را تنها گذاشتهاید. کاملا تنها!
پسر دل شکستۀ شما
محمد بن سلمان بن عبدالعزیز بن عبدالرحمن بن فیصل بن ترکی بن عبدالله بن محمد بن سعود بن محمد بن مقرن آل سعود


