نامه‌های جنجالی | نامۀ دونالد ترامپ به دکتر حسن روحانی حسنی جدی نگیر!

درگذشتۀ سبک زیبایی بود که برای بررسی مواضع واقعیِ شخصیت‌ها و سیاستمداران کشورها به نقل از آنان نامه‌ای می‌نوشتند و به جای مواضعِ اتوکشیدۀ آن‌ها منتشر می‌کردند. گاهی مردم عادی باور می‌کردند که فلان سیاستمدار، چنین نامه‌ای نوشته است و علت اصلی این باور عموم آن بود که مفاد نامه، به مواضع شناخته شدۀ او بیشتر از سخنان شیک و فریبنده‌اش شباهت داشت. نامۀ چالی چاپلین به دخترش از جمله معروف‌ترین این نامه‌هاست که در اصل در تهران و به دست یک ایرانی مسلمان نوشته شده بود و سبب شد خیلی‌ها خیال کنند که چالی‌چاپلین مسلمان شده است.
من تا به حال ندیده‌ام که کسی این سبک را وارد طنز کرده باشد و اگر کسی باشد تعجبی نمی‌کنم، چون این سبک، زمینۀ بسیار مناسبی برای طنز دارد. از این شماره، ما قصد داریم نامه‌هایی منتشر کنیم و شاید جالب‌تر از همه نامه‌ای باشد که رئیس‌جمهوری آمریکا برای دکتر حسن روحانی نوشته است.

جناب دکتر حسن روحانی،
رئیس جمهوری اسلامی ایران،
با دروودهای فراوان
خیلی دوست داشتم جایی مثل یکی از لابی‌های سازمان ملل یا در یک نشست بین‌المللی، گوشه‌ای تنهایی (خودم و خودت) بنشینیم و با هم لبی تر کنیم و گپی بزنیم. البته من اسکاچ خاصی می‌خورم که همۀ اجداد من، آن را ترجیح می‌دهند و مخصوصِ سفیدپوستان اصیل آمریکایی است. اما تعصبی ندارم که شما مشروب سیاه‌پوست‌ها را بخورید. به هر حال، مشروب در کلاس‌های مختلفی سرو می‌شه و … اوه یادم رفت، شما مسلمونی! پس می‌تونی همون قهوه‌ات را بخوری… من هم قهوه دوست دارم.
خب! نمی‌خواهم بگویم بی‌معرفتی کردی… چند بار پیغام و پسغام، چند بار متلک و چشمک، نه‌خیر! جناب‌عالی، دوازاریت کج بود. می‌دانم یکی بالای سرت هست که ممکن است اجازه ندهد، اما نالوطی نکن، اون هم نبود، عمرا می‌آمدی..!
حالا دیگر مجبورم برایت نامه بنویسم تا به قول شما ایرانی‌ها، راست و حسینی و پوست کنده بگویم: می‌خواستم در گوشی، به تو چه بگویم.
دوست دارم با تو خودمانی‌تر بشوم. ببین حسنی! کلا دوست دارم بهت بگم: جدی نگیر… تو خیال می‌کنی من با کشور شما پدرکشتگی دارم.
به خدا نه!
تو خیال کردی، من با این پدر نیامرزیده، بنیامین دست به یکی کردم تا به مملکتت حمله کنم.
به خدا نه!
نشون به اون نشون که من هم مثل اون پدرسوخته، کاسبم. خل نیستم که آتیش به پا کنم و کلی ضرر اصل و فرع بدم. اگه کسب و کار بنیامین اقتضا می‌کند تا شر به پا کند و نفعش را ببرد، کسب و کار من این است که در باز جهنم را نشان بدهم، یارو کُپ بکند و بعد باهاش رفیق بشم.
تو نمیری همه‌اش همینه!
اوایلش خیلی باهات حال کردم. من می‌زدم تو می‌رقصیدی و اون بالاسریت هم بشکن می‌زد. من چه می‌دونستم که تصادفیه… خیال می‌کردم که شما فهمیدین چه خبره، داریم با هم حال می‌کنیم. بعدش زدین به تیپ من و من هم شدم سکه یک پول!‍ شاید حق با شماست. باید می‌فهمیدم که شما ایرونیا، خصلتتون همینه، با آدم راه می‌رین تا بفهمین تو ذاتش چیه. بعدش «تف تو ذاتش» می‌اندازید و می‌روید. ما آمریکایی‌ها هم ساده، رفت تو پاچمون… خیال کردیم شما بدجور ترسیدن. چشم بسته، مرحلۀ دوم را شروع کردیم که قیامت به پا شد.
خب حسنی گناه من چیه؟
سال‌ها پیش، زمان شاه آمدم بندرعباس تا کاباره بزنم. کلی هم جدی گرفتم، همین جور سرم کلاه گذاشتید. حالا هم که رئیس‌جمهور شدم، همین جور سرم کلاه گذاشتید. اگر قبول می‌کردی یک گوشه‌ای سر در گوش هم می‌گذاشتیم و من برات تعریف می‌کردم که می‌خواهم چه کنم و شما هم عین نقش پیشنهادی بازی می‌کردی، این اتفاقات می‌افتاد، عایا؟
حسنی جون! همه این‌ها به کنار… حالا هم اون سید بالا سریت و هم خودت فهمیدین که به قول خودتون سعودی‌ها گاو شیرده هستند و من هم به بهانۀ تنش با شما، می‌خواهم آن‌ها را بدوشم. اولا این‌ها تمام عمرشون، جز شتر چیزی ندیدن. پنیر و شیر و دوغ و شاش مصرفیشان از شتر است، گاوشان کجا بود؟ اما جهنم و ضرر، اصلا همون مثال خودتون! به نظر شما، نون بریدن و نقشۀ مردم را جار زدن، جوانمردانه است، عآیا؟ مگه از شما پول گرفتیم؟ خب شما هم برو یک عدۀ دیگر را خر کن. مگه ما بخیلیم؟ بخور نوش جونت… گوشت بشه بره تو جونت!
حسنی جون! من تاجرم. فرداروزی اگر این پست ریاست جمهوری را از من بگیرن، خرج شکم زن و بچۀ منو، شماها می‌دین؟ از من بدتر، همین بنیامین بدبخت… هنوز هر روز صبح دست زنش را می‌گیرد و می‌برد دادگاه، سر چند تا بطری و ضایعات پلاستیکی نهاد نخست وزیری که زنش یواشکی به نمکی سر محل فروخته، سین جیم می‌شن جفتشون! این بی‌چاره، اگر سر همین خر بازی‌هاش، کارش را از دست بده، به فلاکت می‌افته… مجبور می‌شه همراه همسرش، از سر صبح تا بوق سگ، در سطل‌های اشغال‌های اورشلیم (خیلی خب حالا، بیت المقدس) دنبال ضایعات پلاستیکی و بطری خالی بگردن. این حرکت، انسانی است که با این پیرمرد می‌کنید، عایا؟
حسنی جون!
بسه دیگه! حالا که دیگر همۀ دنیا فهمیده‌ان، تو خودت را به نفهمی نزن. دو تا حرکتِ بی‌خرج- که به خدا حاضرم هزینه‌اش را به حسابت بریزم- بزن، تا دنیا خیال کنه که ترسیدین. یک مذاکرات الکی هم راه می‌اندازیم. از همین الکی‌ها که با سین جیم جون اون یا این (آخرش هم اسمش را یاد نگرفتم) همین یارو رهبر کرۀ شمالی راه انداختیم. آخرش چی شد؟ شد کارناولِ خنده، تموم شد و رفت. دیدی که اصلا دیگه اسمش را هم نیاوردم. بره در مملکتش هر آتیشی که می‌خواد به پا کنه، ما سهممون را بردیم. اون هم خیالش تخت شد.
اون روز، همین مرتیکه عادل جبیر- چقدر هم از ریختش بدم می‌یاد. همون که قبلا وزیر خارجه بود، حالا رفته زیر بغل ملک سلمان نشسته- براق شده به سفیرمون در ریاض که شماها، ما را گاو شیرده حساب کردین و دارین ما را می‌دوشین. خداییش من همین عادل جبیر را اگر سه بار بچلونم، از روغنش، نمی‌تونم بدم یک کِرِم موبر تهیه کنن، بعد می‌گه می‌خواهین ما را بدوشین. خب این‌ چیزها را از شما یاد گرفته… این آدم‌های کودن، سالی یک بار ذهنشان کار می‌کنه و آن هم یا برای خوردن یا برای آن کاری که می‌دونی یا برای کشتن. خودشان که عقلشان به این چیزها قد نمی‌ده.
حسنی جون! دستم به دامنت یا همان ردایت، بی‌خیال شو! پهپادم را زدی، جهنم و ضرر، فدای یک تار موت… بیا، من و تو فیلم بازی کنیم و یک دیدار دوستانه از همان‌هایی که با اون جون مون دون، همون رهبر کرۀ شمالی بازی کردیم، بازی کنیم و قالِ قضیه را بکنیم.

عشق منی به خدا،
فدای تو،
دونالد ترامپ،
خیر شکمم، رئیس‌جمهوری ایالات متحد ۀ آمریکا!
باورت می‌شه!؟

شاید این را هم بپسندید