درگذشتۀ سبک زیبایی بود که برای بررسی مواضع واقعیِ شخصیتها و سیاستمداران کشورها به نقل از آنان نامهای مینوشتند و به جای مواضعِ اتوکشیدۀ آنها منتشر میکردند. گاهی مردم عادی باور میکردند که فلان سیاستمدار، چنین نامهای نوشته است و علت اصلی این باور عموم آن بود که مفاد نامه، به مواضع شناخته شدۀ او بیشتر از سخنان شیک و فریبندهاش شباهت داشت.
گاهی هم نویسنده آماتور بود و به شدت تحت تاثیر تصور خودش از دیگران و محصولات بیربط و ضعیفی را میآفرید. نامۀ چالی چاپلین به دخترش، نمونۀ بارز این گونه آثار است که در اصل، در تهران و به دست یک ایرانی مسلمان نوشته شده بود و سبب شد خیلیها خیال کنند که چالیچاپلین مسلمان شده است.
من تا به حال ندیدهام که کسی این سبک را وارد طنز کرده باشد و اگر کسی باشد تعجبی نمیکنم، چون این سبک، زمینۀ بسیار مناسبی برای طنز دارد.
در این هفته، بیایید با هم تصور کنیم که اگر رئیسجمهوری ترکیه بخواهد برای همتای سوریاش نامه بنویسد، چه خواهد نوشت؟
بشار من از دستت خیلی عصبانیم! ممکنه تو هم از دست من عصبانی باشی، اما من از تو عصبانیترم! چرا..؟ چون تو کینهای هستی. اسلام اصلا از آدم کینهای خوشش نمیآد. من هم همین طور… پس میبینی که دیدگاه من از دیدگاه تو اسلامیتره… تازه زن من حجاب داره، اما مال تو بیحجابه! پس دیدگاه من به اسلام نزدیکتره!
با این پیش فرض کاملا بدیهی، میرم سر اصل مطلب:
برای این که بدونی من چقدر آدم خوبی هستم، قصد دارم کمی از اشتباهات خودم را بهت بگم. من قبول دارم که گول عربستان را خوردم و وارد بازی سرنگونی تو شدم. راستش تا سرنگونی تو هم چیزی نمونده بود. اما ایرانیها، کار منو خراب کردن و خودشون کم بودن، رفتن روسها را هم آوردند. سنبه پر زور شد. شاید ادامۀ جنگ با ایرانیها ممکن بود، اما همۀ ما، یعنی ارتش ترکیه و کل کشورهای عربی، عمرا حریف روسیه میشدیم، پس ترجیح دادیم، کمکم خودمون را از این ماجرا بکشیم بیرون…. همه کشیدن بیرون، اما من نتونستم بکشم بیرون و همون جا گیر کرد.
راستش من از دست ایرانیها هم عصبانیم، اما منو از دست کودتای ارتش نجات دادن و بعدش هم یه جورهایی لوطین! عدل لحظهای که فکر میکنی قصد دارن پدرت را در بیارن، بهت حال میدن. البته پدرسوختهها فکر منافع خودشون هستند، اما باز هم ایول دارن. من که سر نمازهام دیگه نفرینشون نمیکنم. فکر کنم خدا اونها را بخشیده باشه. ملک سلمان، میگه اینها رافضین و امکان نداره خدا ببخشدشون، اما من تندرو نیستم. فکر میکنم خدا ممکنه با رافضیها هم دوست باشه، البته نه به اندازۀ ما…
حالا بگذریم! بشار تو چرا از ایرانیها یاد نمیگیری؟ چرا این قدر عقدهای هستی؟ حالا هر چی بوده تموم شد و رفت. رابطۀ من با ملک سلمان، با اون بچۀ ننر و وحشیاش شکر آب شد و رفت پی کارش… راستی وقت میکنی خبرها را دنبال کنی؟ لابد میدونی با ما چیکار کردن؟ پسرۀ نرخر، با اره برقی، جمال خاشقچی ما را زد و لت و پار کرد. یعنی آخر کثافتکاری! اَه، حالم به هم خورد. کثافت! مو به تنم راست شد..!
با تو نبودم، با این پسرۀ نرخر بودم.
این امارات فسقلی هم خودش رو داخل آدم کرده، با ما درگیر شده که چی: چرا ما از قطر حمایت میکنیم؟ چون ما از انسانیت و عدالت حمایت میکنیم و از حق ملتها در تعیین سرنوشت… خیلی خب! میدونم که تو باور نمیکنی… راستش بشار، این قطریها خیلی پول دارن. باورت میشه!؟ هر هفته، با جمبوجت براشون ماست میبریم. خخخخخخخ تا همون سنت آخر، پولش را جرینگی نقد میدن!
البته خوب میدونن که داریم میکنیم تو پاچشون… خیلی هم بهشون زور مییاد، اما فعلا گیرند و مجبورند… فعلا که کار و کاسبی خوبه، تا فردا هم خدا کریمه!
حالا زود به خودت ورندار! لابد پیش خودت فکر میکنم که با تو هم همین کار را کردم.
بعله! قبول دارم. بشار من خیلی فروتنم! میبینی خودم به اشتباهم اعتراف کردم و این کار واقعا بزرگیه که من دارم میکنم. اما راستش… حقیقتش… بشار این چند میلیون گشنه گدا که به ترکیه فرار کردند، یعنی همین سوریها، خیلی خرجشون زیاده! هر کاری هم میکنم تو حاضر نیستی بشینیم با هم مذاکره کنیم و اونها را پس بگیری… یه قول خشک و خالی به من بده که کاری باهاشون نداشته باشی، اما بعدش سر بعضیهاشون هر بلایی خواستی بیار… من هم خودم را میزنم به اون راه که مثلا نفهمیدم.
ببین! من وانمود کردم که به مرزهات حمله کردم، اما خودت لابد فهمیدی که هر جا ارتشت رفت، من بیخیال شدم. رفتم یه جای دیگه… اولا از این کردها خیلی بدم مییاد. رفتن یه نقشۀ دوزاری چیدن که مثلا فعلا کاری با ما ندارن، اما بعدش زیر زیرکی مملکت ما را به آشوب بکشن. تازه یه مشکل دیگه هم هست. میخوام یه وجب جا را بگیرم، بعد این سوریهای مخالف را گله گله بریزم اونجا، بعد ارتشت سر فرصت به بهونه جنگ و ستیز، میتونه کلکشون را بکنه. فکر خوبی نیست؟ خوشت مییاد!؟
بالا غیرتا، بیا بیخیال این بازی بشیم. تو هم این قدر ترش نکن. میدونم خیلی دوست داری بگم غلط کردم، عمرا بگم! نمیگم که نمیگم که نمیگم… خیلی خب، غلط کردم… من تا حالا چند بار رفتم سوچی و قبل از همه هم رفتم سر جلسه نشستم و هر بار در باز شد فکر کردم که تویی، دلم هری ریخته پایین، بعد این حسن روحانی خیکی با اون نیش بازش اومده تو، به نمایندگی از تو..!
این بار بیا سوچی، جای معرکهایه! خیلی خوش میگذره… میشینیم با هم حرف میزنیم و یه نقشۀ تپل هم میچینیم. همه چیز بر میگرده سر جای اولش! من و تو از شر این معارضۀ مسخره خلاص میشیم. رهبرانشون را میفرستیم به ویلاهاشون در اروپا… طرفدارهاشون رو هم سوار قایق میکنیم میفرستیم یونان و ایتالیا… گور پدر اروپا، خودشون ما را به جون هم انداختن، خودشون هم هزینهاش را بپردازن. به من و تو چه، ها؟ دو تا آدم بیگناه که گرفتار توطئۀ اجنبی شدیم. کاش همون اول فریب نمیخوردی! اما کاریه که شده! من هم دل بزرگوار و رئوفی دارم و میبخشمت.
بعدش هم تو مرزها را باز میکنی و من سیل جنسهام رو میریزم تو کشورت و از بحران اقتصادی نجات پیدا میکنم. لبنیات ما را یادته؟ ماست، پنیر، خامه! خوشمزه..! قطریها که خیلی دوست دارن!
بشار جون، بیا سوچی منتظرتم… بیوفایی نکن!
با عشق..!
رجب طیب اردوغان


